بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من کوچک است... onLoad and onUnload Example

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من کوچک است...
دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥
سالگرد

دومین سالگرد تولد وبلاگم 

((2 سال پیش در چنین روزی))

------------------------------- 

www.harfhaaye-naagofte.blogfa.com

( اینم نامردی که نزاشت تنهاییم بزرگ بمونه )

غریبه

جمعه ۱٦ دی ،۱۳۸٤
 

رويا... . . . . . . . . . . . . . .

 

I had e dream

 

 

تصوري داشتم ...

 

 

I dreamed I was walking along the beach with God.

 

 

خيال کردم که در کنار ساحل با خدا قدم مي زنم

 

 

Across the sky flashed scenes from my life.

 

 

در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

 

 

For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand;

 

 

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم

 

 

One belonging to me, and the other to God.

 

 

يکي متعلق به من و ديگري به خدا

 

 

When the last scene of my life flashed before me.

 

 

وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم

 

 

I looked back at the footprints in the sand.

 

 

به جاي پا روي شن نگاه کردم

 

 

I noticed that many times along the path of my life there was

 

 

only one set of foot prints.

 

 

ديدم که چندين زمان در زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

 

 

I also noticed that it happened at very lowest and saddest times

 

 

in my life.

 

 

دريافتم که اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده

 

 

This really bothered me so I questioned God about it.

 

 

براي رفع ابهامم از خدا سوال کردم.

 

 

"God, you said that once I decided to follow you. You'd walk with

 

 

me all the way."

 

 

خدايا فرمودي که اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت

 

 

But I have noticed that during the most troublesome times in

 

 

my life, there is only one set of footprint.

 

 

ديدم که در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يک جاي پا بيشتر نيست

 

 

I don't understand why when I needed you most you would

 

leave me.

 

 

چرا در زماني که بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي

 

 

God replied, "My precious, precious child"

 

 

خدا فرمود: فرزند عزيزم

 

 

I love you, and I would never leave you.

 

 

تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم

 

 

During your times of trial and suffering, when you see only one

 

 

set of footprints

 

 

در مواقع سخت اگر يک جاي پا مي بيني

 

 

It was then that I carried you.

 

 

در آن لحظات تو را بدوش کشيدم.

 

 

غریبه

جمعه ٢٧ آبان ،۱۳۸٤
فراتر از سکوت...

من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازی می بينم بد آهنگ است ...

بيا ره توشه برداريم.... قدم در راه بی برگشت بگذاريم...

ببينيم آيا آسمان هر کجا همين رنگ است؟؟؟

خدايا به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته است حسرت نخورم...

و مردنی عطا کن که بر بيهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم،،، اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زيستن را تو به من بياموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت...

 

امروز اولين سالگرد تولد وبلاگم بود دلم نيومد تنهاش بزارم...

غریبه

پنجشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٤
آی عشق آی عشق... رنگ آشنای چهره ات پيدا نيست...

برای آخرین بار - بالاخره اينجا هم تعطيل شد-
چه درديست در ميان جمع بودن.                        ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای ديگران چون کوه بودن.                        ولی در چشم خود آرام شکستن....
--------------
بالاخره به اون جایی که فکرشو نمی کردم رسیدم -  آخر خط -
تصمیم گرفتم  در خونه من و دلم رو فعلا ببندم. شاید یه روزی دوباره بازش کنم شایدم تا ابد بسته بمونه
تقریبا 9 ماه اینجا بودم اولش همه جور چیزی می نوشتم ولی بعدش کم کم رفت به یه سمت هایی که شاید از
اول قصدم این نبود  تا این اواخر که کم کم داشت عذابم می داد .
برام تقریبا به یه عادت تبدیل شده بود  چیزی که ازش متنفرم حالا می خوام این عادت رو ترک کنم
اگه یه روزی برگشتم حتما حرفای جدید واسه گفتن دارم
توی این مدت با خیلی از بچه های وبلاگ نویس و اندیشه هاشون آشنا شدم
امیدوارم با تعطیلی اینجا این ارتباط قطع نشه.
خیلی دوستتون دارم . هر وقت آپدیت کردید بیایید خبرم کنید حتما سر میزنم.
موفق باشید . بابای
(غریبه)
---------------
تو این گونه نباید باشی
تو از این گونه که می سوزانی
و از این گونه که چشمان پر شوق مرا از خودت می رانی...
من تو را مثل خدایان اساطیری دور در خود ساخته ام
و غرورم را در یک شب بارانی زیر پاهای تو انداخته ام
من به تو باخته ام...

 .

 

 

 

 

غریبه

پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤
نگاهی که در تماشا سوخت...

21 سال پیش در چنین روزی ( 14 مرداد 1363) ساعت حول و حوش 5 بعد از ظهر منم به جمع مسافرین این دنیا اضافه شدم....

اینم حال و هوای شب تولد من
«اونی که برات این شعر رو نوشتم اگه یه وقتی اومدی اینجا دوست دارم خوب بخونیش...همین»

-------------------------------------------
گفته بودم که دگر نيست مرا انتظار خبري
باز اما تو چنين پرشتاب، پرغرور
ز چه روي ، از برم ميگذري؟
قـاصـــــدک!
گفته بودم که مرا نيست تمناي کسي
در دلم نيست به جز -مهر-نياز و هوسي
گفته بودم که دگر من نروم سوي کسي
گفته بودم که به ماتم‌کده‌ام نيست حتي اميدي به حضور مگسي
باز اما تو چرا بر سر راه من‌ در گذري؟
قـاصـــــدک!
خسته، پريشان و دلم غمگين است.
رو به هر سوي نمودم اما
هـــيــــچ جا نيست مرا هم‌نفسي
نيست فريادرسي.
قـاصـــــدک!
پرتو مرگ به روي دل من سنگين است.
سايه جانم بربود
دل تنهاي من اما
از آن چه کسي خواهد بود؟
قـاصـــــدک!
حس تنهايي و بی ياوري‌ام بيش نمودي رفتي.
گفته بودم که نيا!
گفته بودم:"برو آن‌جا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آن‌جا که تو را منتظرند!"
تو که خود فهميدي
«در دل من همه کورند و کرند»
باز اما ز چه روي آمده‌اي؟
قـاصـــــدک!
آمدي گفتي که هــــيــــــچ، خبري نيست ز کس
گفتي اما چه کنم
باورم نيست، که نيست
هـــيـــــچ کس را خبرم.
هـــيـــــچ کس از دلم آگاه نشد.
هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد.
هـــيــــچ کس همدم و هم يار نشد.
قـاصـــــدک!
نور مهتاب حرام‌ات نشود
خيز تا صبح دگر باز رسد.خيز بال و پر خود را بگشا
دل و جانم بستان پر کش و با خود بر ...
قـاصـــــدک!
دل من سخت اسير است ، دل من سخت گرفته است
نيست تاب‌ام که ببينم
تو چنين خسته و رنجور شوي ، بال پر کش به دياري ديگر
سوي ياري ديگر
نيست اميد مرا روز وصالي ديگر.
قـاصـــــدک!
در به در کوچه‌ي غم!
قـاصـــــدک!
بي‌خبر از رنج دلم!
قـاصـــــدک!
قـاصـــــدک بي‌خبرم!
زود رد شو ز بـرم،
زود رد شو ز بـرم ...

دوست دارم تا صبح گریه کنم...
-با تشکر از وبلاگ تنهاترین قاصدک که حرف دلمو از اینجا برداشتم-

غریبه

دوشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٤
باز هم تب غربت مرا فرا گرفت...

سلام
واسه یک بار هم که شده می خوام حرفمو ک بزنم
خسته شدم ، از همه چی  ، از این زندگی تکراری و پوچ و بی هدف
باز دوباره او حس غریب تنهایی بدجوری داره روم فشار میاره
امشب دلم عجیب گرفته
دوست دارم هر چی زودتر راحت بشم از این زندگی
نمی دونم وقتی این نوشته ها رو می خونید می تونید حس منو موقع نوشتنشون درک کنید یا نه
باز دوباره این شعر رو دارم گوش میدم هی تموم میشه دوباره از اول
تو اینجور موقع ها وقتی این ترانه رو گوش می دم کمی  احساس آرامش می کنم
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟؟؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی ، روی خندان تو را کاشکی می دیدم...
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر...
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...؟؟؟
تا حالا توی این وبلاگ اینقدر رک و بی پرده ننوشته بودم
ولی حس و حال امشب مجبورم کرد
حرف آخرم اینه :
هیچ کس با دل آواره من لحظه ای همدم و همراه نبود                 هیج شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود

غریبه

دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤
غريبه...

اين روزا دلت با ما نيست, نگفتم چرا؟؟؟ نپرسيدم...
اما تو اي هميشه،هميشگي. تو هم نميپرسي احوال مارو،از ته دل نميپرسي
آخرش به ما نگفتي که عاقبت دل بستن چيه؟؟؟ نگفتي, نگفتي...
فقط با نرمي انگشتات گونه ي سرخ داوودي هاي زرد رو پاک کردي. هيچ چي نگفتي،نگاهمم نکردي
و من دونستم در پي باد دويدن قرار اين دل بيقراره....
يه غربيه اومد از راه؛ با من آشنا شد با تموم خستگي هاش با من هم صدا شد
خونه ي دل از محبت،گرما با صفا شد. به غرور گذشته رسيدم به هواي گذشته پريدم
ندونسته دلمو به غربيه سپردم اون غربيه رو ساده شمردم،گول چشم سياهشو خوردم...
رفت از اين شهر که دلم رو به خون بکشونه،جون من رو به لب برسونه،جاي ديگه آتيش بسوزونه
ندونستم که غربيه هر چي باشه يه غريبست...

غریبه

پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤
تو...

من تاریکی را در سیاهی شب گیسوان تو،ابدی یافتم
و بلندی را،در قامت رعنای تو جاودان دیدم
باشد که در خلوت این شام بلند
وجود من زندانی همیشگی دیدگان تو باشد
آری!عکس من در مردمان چشم تو باشد
من از قایق واژگون ابروانت به دریای متلاطم چشمان تو افتادم
مژگان سیاهت را بر هم مگذار
تا من بتوانم سیاهی پیکر خویش را غریق دریای بیکران نگاهت بینم
جسم مرا زندانی روح خویش ساز تا من زنده مانم و جاوید
ای جاودانه بی انتها...
-------------------------
دیگر دوستش ندارم چون در عسل تیره چشمانش زنبوری در حال پرواز است.

غریبه

پنجشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٤
قول...

هیچ یک قول نداده بودند
تمام عمر منتظر ماند
ایمان تنها ناجی اش بود
می دانست که خواهد شنید...
بالاخره روزی گفت :
دوستت می دارم...
می دانست که دیگر به هیچ قولی نیاز نیست .
-------------------
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهائیم روئید
با حسرت جدا کردم...

(راستی نظرتون در مورد آهنگ چيه؟؟؟اين يکی بهتره يا قبلي؟؟؟)

.

غریبه

پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤
دلتنگی...

هرچند بی ترانه و بی بال و بی پرند******این گام های خسته به زنجیر خوش ترند
با اعتماد پست به آئینه هم مکن******اینجا برادران همه مصداق خنجرند
یوسف به قعر چاه اسارت پناه برد******از بیم گرگ ها که شبیه برادرند
حتی دو چشم شبزده جغدهای شوم******آبی تر از نگاه زلال کبوترند
حس می کنم به آخر این خط رسیده ام******این واژه های خسته نفس های آخرند

مهری جهانگیر(3خرداد 84)
کافی نت خوارزمی

- با تشکر از م.نون -

--------------------------------

مرا به خلوت چشمانی فرا خواندی که ازدحام زائرانش
سکوت خلوت شب های عاشقان را در هم شکسته بود...

----------------------------

باز باران از راه رسید
عشق را دوباره در مزرعه خالی تنم پروراند
زندگی را در آسمان آبی چشمانش حس کردم
ناگهان پاییز عشقم از راه رسید
آری؛رفت...
ولی هنوز
قلبم برای اوست...

غریبه

[???? | آرشيو | پست الكترونيك ]